|
یه ماهی بود، یه دریا ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش میشه عروس ماهی ها ماهی نمیشد باورش نگاه سرد ماهیگیر میشه نگاه آخرش + نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 22:46 توسط یسرا |
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوتر های مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار... معبودا در این سال جاری دلم را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که هر کجا تردیدی هست، ایمان هر کجا زخمی هست، مرحم هر کجا نومیدی هست، امید و هر کجا نفرتی هست عشق جای آن را فرا گیرد. + نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 12:33 توسط یسرا |
حسی ناب که به او تعلق دارد، به او که التیام لحظه های سخت دلتنگیم است دلتنگی ای که تا ابد پایانی ندارد و هر لحظه مرا بیشتر در خود فرو می برد. او که خواهش ها و تعلق هایم را پاسخ می گوید، بی آنکه ذره ای به ناپاکیم بنگرد، بی آنکه در پس پاسخ هایش منتی نهفته باشد. او که یکتای مطلق است. ومن چقدر با تمام رذالتی که در خود میشناسم، فرو رفتن در تنهایی را با او دوست دارم حسی ناب که میدانم از وجودش سرچشمه میگیرد و مرا اینگونه در بر میگیرد. وای خدا چقدر اشک ریختن در این حس را دوست دارم... + نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 12:0 توسط یسرا |
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود ای کاش کودک بودم تا از ته دل میخندیدم، نه اینکه همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد، با یک بوسه همه چیز را فراموش میکردم... + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 12:21 توسط یسرا |
دیروز... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها... مي چکد بر فرش خانه... باز مي آيد صداي چک چک غم... باز هم ماتم به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم، نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟ نمي فهمم، چرا مردم نمي فهمند که آن کودک، که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد، کجاي ذلتش زيباست؟! "وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون" + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 19:44 توسط یسرا |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشهایت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی و آنگاه که تظاهر به دیدن خدا می کنی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی!!!؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 13:4 توسط یسرا |
خدای من، بهترینم، پلکهای مرطوب مرا باور کن. این باران نیست که می بارد، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزد... + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 11:34 توسط یسرا |
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت، در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرایشگر گفت: من باور نمیکنم خدایی وجود داشته باشه. مشتری پرسید: چرا؟ آرایشگر گفت: کافیه به خیابون بری تا ببینی. مگه میشه با وجود خدایی مهربون این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشه؟!!! مشتری چیزی نگفت و از آرایشگاه بیرون رفت و به محض خروجش مردی رو تو خیابون دید با موهای ژولیده و کثیف. با سرعت به آرایشگاه برگشت و گفت: به نظر من هم آرایشگرها وجود ندارند. آرایشگر گفت: چرا این حرفو میزنی، من اینجا هستم و همین الان موهای شما رو کوتاه کردم. مشتری گفت: پس چرا کسانی مثه اون مرد بیرون ار آرایشگاه وجود دارند؟ آرایشگر گفت: ما وجود داریم فقط مردم بهمون مراجعه نمیکنند. مشتری گفت: دقیقا همینه. خدا هم وجود داره و مردم به او مراجعه نمی کنند و برای همینه که این همه درد و رنج تو دنیا وجود داره. + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 11:43 توسط یسرا |
خدایا احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آن را دوست داشتن مي گذارم. خدايا مي دانم تمام لحظه هايم با توست، مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني ومي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. خدايا تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است. خدايا مي دانم تو هميشه با مني، ولي تنهايم مگذار. يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم. خداوندا من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم... خداوندا من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس، من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم. خداوندا من از احساس بيهوده بودن، من از چون حباب آب بودن، من از ماندن چون مرداب مي ترسم... خداوندا من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست آشنایان و دوستان دور يا نزديک مي ترسم... خداوندا من از ماندن، رفتن و حتی از خود نیز مي ترسم ... خدای خوبم، بهترینم، پناهم ده. + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 15:22 توسط یسرا |
زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن، سعی کنیم طوری زندگی کنیم که وقتی به گذشته بر میگردیم نیازی به پاک کن نداشته باشیم... و بر این حقیقت تکیه کنیم که: خدا هیچوقت ما رو فراموش نمیکنه حتی اگه ما فراموشش کنیم. + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 17:46 توسط یسرا |
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن، پسري رو از خواب بيدار میکنه. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت میگه: چرا اين وقت شب منو از خواب بيدار كردي؟ مگه نمیدونی خستم... مادر با ناراحتی میگه: 25 سال قبل دقیقا همين موقع شب تو منو از خواب بيدار كردي، فقط خواستم تو همین لحظه بهت بگم تولدت مبارك... پسر از اينكه دل مادر رو شكسته بود غمگین شد و صبح زود به سراغش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمعی نيمه سوخته يافت. ولي مادر ديگه تو اين دنيا نبود + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 12:16 توسط یسرا |
خواستم دنیا رو تغییر بدم، اما نتونستم خواستم کشورم رو تغییر بدم، اما نتونستم خواستم شهرم رو تغییر بدم، اما نتونستم خواستم تو خونواده ی خودم تغییر ایجاد کنم، اما باز هم نتونستم حالا که میشینم و به این قضیه فکر میکنم به این نتیجه میرسم که اگه خودمو تغییر داده بودم، میتونستم دنیا رو همونطور که میخوام ببینم. + نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 19:37 توسط یسرا |
خدا همه چیز رو در ۷ روز آفرید، در صورتی که میتونست همه رو تو یه چشم به هم زدن خلق کنه... پس چه چیزی باعث میشه ما فکر کنیم که میتونیم همه چیز رو یکباره به دست بیاریم. در حالی که میبینیم: خدا هم تو خلقت صبور بود. + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 11:54 توسط یسرا |
جيرجيرک به خرس گفت: دوستت دارم خرس گفت: الان وقت خواب زمستونیمه، بعدا در مورد اين موضوع با هم صحبت مي کنيم. رفت و خوابيد... اما نمي دونست که عمر جيرجيرک فقط سه روزه... + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 12:24 توسط یسرا |
پیرمردی صبح زود از خونش خارج میشه، تو راه با یه ماشین تصادف میکنه و آسیب میبینه. عابرایی که رد میشدن به سرعت اونو به اولین درمونگاه رسوندن . پرستارا ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند و بعد بهش گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله داره و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستارا از او دلیل این عجله رو پرسیدن. پیرمرد گفت: زنم تو خونه سالمندانه و من هر صبح به اونجا میرم و با هم صبحانه میخوریم، نمیخوام دیر بشه. یکی از پرستارا به اون گفت: خودمون بهش خبر میدیم. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر داره و هیچ چیزی رو متوجه نمیشه! حتی منو هم نمیشناسه! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیدونه شما چه کسی هستی، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش اون میرید؟!!! پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدونم اون کیه... + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 21:6 توسط یسرا |
|