|
پیرمردی صبح زود از خونش خارج میشه، تو راه با یه ماشین تصادف میکنه و آسیب میبینه. عابرایی که رد میشدن به سرعت اونو به اولین درمونگاه رسوندن . پرستارا ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند و بعد بهش گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله داره و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستارا از او دلیل این عجله رو پرسیدن. پیرمرد گفت: زنم تو خونه سالمندانه و من هر صبح به اونجا میرم و با هم صبحانه میخوریم، نمیخوام دیر بشه. یکی از پرستارا به اون گفت: خودمون بهش خبر میدیم. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر داره و هیچ چیزی رو متوجه نمیشه! حتی منو هم نمیشناسه! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیدونه شما چه کسی هستی، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش اون میرید؟!!! پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدونم اون کیه... + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 21:6 توسط یسرا |
رضا كوچولو که به تازگي صاحب يه برادر شده بود، مدام به پدر و مادرش اصرار ميكرد كه اونو با برادر كوچیكش تنها بذارن. پدر و مادر ميترسيدند که رضا هم مثل بيشتر بچههاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كنه و بهش آسيبي برسونه، براي همين به اون اجازه نميدادند تا با نوزاد تنها بمونه. اما در رفتار رضا هيچ نشونه اي از حسادت ديده نميشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها موندن با داداشش روزبهروز بيشتر ميشد. تا اینکه بالاخره پدر و مادرش راضی شدن... رضا با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و درو پشت سرش بست. رضا كوچولو به طرف برادر كوچیكترش رفت، صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرومي گفت: « داداش كوچولو، به من بگو خدا چه شكليه؟ من كم كم داره يادم ميره»
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 17:32 توسط یسرا |
|