تبليغاتX

سکوت عشق

سکوت عشق

پیرمردی صبح زود از خونش خارج میشه، تو  راه با یه ماشین تصادف میکنه و آسیب میبینه.

 

عابرایی که رد می‌شدن به سرعت اونو به اولین درمونگاه رسوندن .

 

پرستارا ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند و بعد بهش گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

 

پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله داره و نیازی به عکسبرداری نیست .

 

پرستارا از او دلیل این عجله رو پرسیدن.

 

پیرمرد گفت: زنم تو خونه سالمندانه و من هر صبح به اونجا میرم و با هم صبحانه می‌خوریم، نمی‌خوام دیر بشه.

 

یکی از پرستارا به اون گفت: خودمون بهش خبر میدیم.

 

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر داره و هیچ چیزی رو متوجه نمیشه! حتی منو هم نمی‌شناسه!

 

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌دونه شما چه کسی هستی، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش اون میرید؟!!!

 

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دونم اون کیه...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 21:6 توسط یسرا |


DESIGN BY :MINOS X

صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


آرشيو موضوعي

فقط خدا
گناه نا بخشودنی
انتخاب
شاید...
نیایش
ایمان
آرزو
یار همیشگی
زندگی جاریست
دلتنگی
دوست
خانه ی دوستان
عاشورا
گفتگو با خدا
آه ای فلسطین
حسرت
خدا چه شکلیه؟!!!
عشق خدایی
چه زود دیر می شود گاهی
صبر
اول خودم
سنگینی سکوت
فکر کن!
تنها پناه
خدا هست
به کدامین گناه ؟
یادش بخیر
حسی منحصر به او
بهار
آخرین نگاه


پيوندها

مسیحا
حاج آقا یا حق
آسمانیان
دخترانه
پری برای پریدن
یک قدم تا پشت خاکریز
ایستگاه سبز
در فراق وطنم
کریم اهل بیت
سکوت سنگین
طلب دیدار
نسیم سحر
نامه هایی از خلیج همیشه فارس
رستاخیز
مظلومه
بچه های یخ
ارمیا
یک جرعه عطش
احساس باران خورده
پارك ممنوع و الا پنچر
یاس سفید
مانكن ترين روح
همزاد
از هر دری سخن گفتن


    تعداد بازديدها: